وقتی توی این زندگی شهری سگی، مجبور باشی، خروس خون بیدار شی و با وجودی که تک تک سلولهای بیمار بدنت التماس می کنند که فقط 5 دقیقه دیگه بهشون فرصت ترمیم بدی، محلی بر احوالشون نذاری و با بیرحمی تمام یک قاشق کامل آلوئه ورا بریزی توی حلقت...
وقتی توی این زندگی شهری سگی، مجبور باشی، برای اینکه به بداخلاقی و افسردگی و تندخویی و هر کوفت دیگه ای متهم نشی همیشه لبخند خشکت رو روی لبای خشکترت حفظ کنی...
وقتی توی این زندگی شهری الاغی، مجبور باشی همه جور آدم زبون نفهم و زبون نفهمتری رو تحمل کنی...
هیچ چیز بهتر از این نیست که:
پشت میزت بنشینی و با سه تا آنتی هیستامین ناقابل فارغ از گرفتاری های دور و برت، نئشه بشی و به زور به بیداری تظاهر کنی و درست همون وقتی که سیگنالهای ورودی قطع شدند و دقیقاً همون لحظه ای که احساس کردی حرکات لب همکارت رو میبینی ولی صدایی نمی شنوی، تصادفاً وبلاگی رو پیدا کنی و تو عالم نئشگی مشغول به خوندن بشی و بعد تا ساعتها دست و پا بسته ی شفافیت قلم نویسنده اش بشی و خوشحال از اینکه وارد یک دنیای تازه شده ای، تمام آرشیو سه ساله اش رو مرور کنی.
در چنین شرایطی قویاً توصیه می شود که قبلاً از در اختیار داشتن حداقل چند بسته آنتی هیستامین زاپاس مطمئن باشید، چرا که در صورت عدم استعمال مجدد، بعد از گذشت چند ساعت و همزمان با از بین رفتن تدریجی اثر جنس، شیرینی شفافیت قلم نویسنده با زهر کلامش مخلوط و با درک این موضوع که نویسنده ی شفاف از امضای ناشناس استفاده می کند و دقیقاً زمانی که به یاد می آورید که چقدر بواسطه ی نوشتن اسمتان پای هر نوشته تان خودتان را محدود کرده اید،
قطعاً افکارتان به همراه سیگنالهای خروجی، ورودی، آلوئه ورا، لبهای همکارتان، قلم نویسنده و سر و صدای مدیرتان قاطی شده و بی تردید یا از کار اخراج شده یا به استعفای استحقاقی مجبور می شوید یا در عالم توهم به ثبت یک پست اقدام و یا اینکه خلاصه یه بلایی سرخودتون میارید دیگه، نمیدونم.
جدیداً اندکی دچار تردید شده ام: نوشتن...
که ذهن، آشفته از داوری ها،
که دل، گرفته از دلمردگی ها،
و چشم، خو کرده بر سیاه نامردمی ها.
و تو آزادی که باز بخوانی ام به هرآنچه دوست می داری.
غمگین نمی شوم.
که در توان هرچه که بود،
برای ندیدن و شاید، نادیده گرفتن شان،
کم می نمود.
سکوت را بر دلزدگی ات ترجیح می دهم.
شوقی برای شنیدن نیست.
مثل تمام بلاگهای دیگه، فلسفه وجودی اینجا هم به اشتراک گذاشتن بود.
در اولویت اول اشتراک گذاشتن داده ها و اطلاعاتی که خیلی از هم رشته ای هایم برای اتمام تحصیلاتشون بهش احتیاج دارند، چیزی مثل آمار معاملات بورس که پارسال آپلود کردم و بتا ها که امروز آپلود می کنم.
قصد داشتم تا آموزش SPSS و EVIEWS هم پیش برم، که تا به امروز بیشتر به اولویت های بعدی ام پرداخته ام تا این موضوع.
زمان دغدغه های انسان رو تغییر می ده خصوصاً اگر روز به روز شناختت بیشتر بشه، بیشتر و بیشتر.
ضریب ریسک سیستماتیک که در ادبیات مالی به نام ضریب بسیار مشهور بتا شناخته می شه معمولاً بطور مستقیم و غیر مستقیم در اکثر پایان نامه ها بکار می ره. در لینک انتهایی پست، بازدهی سالانه بازار بعلاوه ی ضریب بتا برای تمام شرکتها طی سالهای 81 تا انتهای 86 قابل دانلوده. این ضریب با استفاده از بازده بدون ریسک 15 درصد طی یک دوره زمانی 36 ماهه با مقاطع یک ماهه تهیه شده که تقریباً با توصیه داموداران که بازه زمانی 40 ماهه رو پیشنهاد می ده سازگاره.
پسورد: mtfinance.blogfa.com
تمام عمرم رو باختم.
گاهی فکر می کنم که اگه خدایی وجود داشته باشه،
حداقل، تمام عمرم رو باختم.
پی نوشت:
1388/07/08
مذهب مردم را متقاعد كرده كه : مردی نامرئي در آسمانها زندگي مي كند كه تمام رفتارهاي تو را زير نظر دارد، لحظه به لحظه ی آن را.
و اين مرد نامرئي ليستي دارد از تمام كارهايي كه تو نبايد آنها را انجام دهي،
و اگر يكي از اين كارها را انجام دهي،
او تو را به جايي مي فرستد كه پر از آتش و دود و سوختن و شكنجه شدن و ناراحتي است
و بايد تا ابد در آنجا زندگي كني، رنج بكشي، بسوزي و فرياد و ناله كني
... ولي او تو را دوست دارد !
" جورج كارلين"
خب ظاهراً دوباره خواست نوشتن رو در خودم حس می کنم.
بعضی علوم نقطه های جذابی دارند:
نقطه سر به سری، نقطه عطف، نقطه ی جوش، نقطه بی تفاوتی و ...
و من مدتها محو تماشای نقطه ی آخر بودم.
اصولاً نقطه ماهیت فوق العاده ای داره.
یه نقطه می تونه جای گلوله ای باشه که بر قلبی نشسته.
می تونه ستاره ای باشه که تو دل شب به قول شاعرش پا به پای رفتن و نرفتنه.
یا می تونه کفشدوزکی روی یک شاخه انجیر باشه.
یک نقطه می تونه خیلی جذاب باشه.
به قول اقلیدس (اگه اشتباه نکرده باشم) هر آنچه که هیچ جزئی ندارد.
خب تعریف چندان جالبی به نظر نمی یاد و این ذهن کند مدتهاست که گرفتار تعریف بی تعریفهاست.
قشنگی اش اینه که هیچ نیازی نداره خودش رو ثابت کنه.
وجودش عین اثباته، هست و همین کافیه که باشه.
سالها سعی می کنیم خودمون رو به هم ثابت کنیم.
یعنی از یک نقطه هم کمتریم؟
.
من یک آدم معمولی هستم.
خب تا تعریف "معمولی" چی باشه.
من حق دارم خسته بشم.
حق دارم غرغر کنم، نق بزنم.
من... حق دارم پشیمون بشم.
اصلاً، حق دارم هیچ کدوم از اطرافیانم رو آدم حساب نکنم.
من حق دارم عاشق پشه کوچیکی بشم که شبها وز وز کنان بهم می گه:
"من هستم، من هم جزیی از این جهانم و دارم وظیفه ام رو بدرستی زندگی می کنم."
حق دارم صبحها به تک تک گربه های محله سلام کنم.
من حق دارم برای خودم ایدئولوژی خلق کنم.
حق دارم ایدئولوژی خودم رو زندگی کنم.
من، یک آدم معمولی هستم.
که نه معمولی اش خوبه، نه آدمش.
اصولاً این روزها آدم بودن صفت افتخار آمیزی نیست. دیگه چه برسه به معمولی اش.
این روزها هرچی معمولی می شناسم یه مرگی اش هست. اصلاً خوب که فکر می کنم می بینم اکثر معمولی هایی که تا به حال شناختم یه مرگی شون بوده.
خب تا تعریف "شناختن" چی باشه.

