اگرچه سالها همچنان در عبورند و انسانها نیز هم.
صرفاً با تغییر نگرش موضوعی نویسنده کمی غبار گرفته.
باشد که رستگار شود.!
گاهی وقتها دوست داری کسی رو به طور کامل از ذهنت پاک کنی.آرزو می کنی که ایکاش اصلاً هیچ وقت نمی دیدیش.
آرزو می کنی که ایکاش بیاد اون صبحی که بعد از بیدار شدن، دیگه حتی اسمش رو هم به یاد نیاری.
هیچ خاطره ای، هیچ احساسی.
اگه اینطوری بشه، اگه یه روز تو خیابون ببینیش، اگه بهت سلام کنه،
بدون اینکه نفرت وجودت رو پر کنه یا مور مورت بشه و تپش قلبت بره بالا یا احساس حقارت کنی یا تکبر یا خوشحالی یا هرچی، بدون هیچ احساسی،
جواب سلامش رو میدی و شاید هم با خودت فکر کنی هـــی، طرف چقدر خوشتیپه.
آدمها کارهایی می کنند که دیگران آرزوی پاک شدنشون رو داشته باشند.
آدمها اینجوری اند دیگه، خیلی دست خودشون نیست.
فکرشو بکن اگه کسی پیدا بشه که آرزوت رو برآورده کنه.
اراده کن، تماس بگیر و بعد هر خاطره ای که خواستی رو برات پاک می کنند...
یه شب یه آرام بخش می خوری و صبح که از خواب بیدار بشی دیگه اون لکه ی بزرگ عذاب آور رو توی ذهنت نداری.
یک زندگی تازه، درخشش ابدی یک ذهن پاک.
حالا اگه بفهمی که قبلاً خودت هم از ذهن کسی پاک شدی چی؟
فکر کن. یعنی تو هم یه لکه بودی.
خبر نداری که خود تو همین الان در نگاهی، یه احساس خاص هستی که به یاد آورده نمیشی.
هیچ از خودت پرسیدی که آیا برای پاک کردن لکه های روی قلب هم راهی هست؟


زندگی به من یاد داد که از هیچ کس انتظاری نداشته باشم.
هیچ انتظاری.
این باعث میشه که مثل سنگ، سخت بشی،
اما نه شکننده.
باعث میشه که مثل شیر مغرور بشی،
اما نه درنده.
ایدئولوژی ام باعث شده حتی از تصوری که به نام خدا می شناسم هم توقعی نداشته باشم.
خیلی ساده است،
زندگی قوانینی داره، زندگی سرشار از معادلات منطقی ریاضیه.
اصلی که حتی حیوانات هم ازش پیروی می کنند.
مفهومی به نام خدا، در قالب همین قوانین و اصول ایجاد می شه.
و من هم جزیی جدا نشدنی از این پیکره هستم.
من هم جزیی از خدا هستم.
پس بی معنی خواهد بود اگر توقعی از چیزی به نام خدا، خارج از وجود خودم داشته باشم.
توقعی ندارم، اما به معجزه معتقدم.
معتقدم که توانایی هایم چه در بیداری و چه در خواب محبوس شده اند و البته ذاتاً محدود.
محدودیت تواناییهایم هم جزیی از همین قوانینه.
زندگی به من یاد داد که از هیچ کس انتظاری نداشته باشم.
هیچ انتظاری.
چه انسانها، چه حیوانات، گیاهان یا جمادات،
همه، از قوانین پیروی می کنند.
منظورم سرما خوردگی یا مثلاً سرطان نیست.
ذهن و روانمان...
روحاً مریض بودیم.
هرکس به اندازه ای.
کم یا زیاد.
هیچ کس از اول اینطور نبود.
خب حداقل از خودم مطمئنم که سالم به دنیا اومدم.
بقیه هم همینطور، می دونم.
اونجا آلوده شدیم.
همه مون.
بعضی ها خوش شانس بودن، کمتر.
بعضی ها خب بیشتر.
مهم اینه که به هیچ کدوممون رحم نشد.
بلا استثناء.
همیشه فکر می کردم که اگه اونجا رو ترک کنم بهتر میشم.
به مرور شاید...
که اجل مهلت نداد.
توی جامعه ای که روزمرگی های زندگی چه به اونی که از شدت نداری مجبوره تا بوق سگ جون بکنه و اعصاب و جوانی اش رو به یه لقمه نون برای زن و بچه اش بفروشه و چه به اونی که از شدت دارایی مجبوره(!) تا خود خروس خون خوش بگذرونه، رحم نمی کنه و هیچ وقتی برای آزادی فکرشون باقی نمی گذاره، چقدر تاسف می خورم که می بینم اون عده ی قلیلی هم که توانسته اند به هر نحوی دم به تله ی این سبک زندگی ندهند گرفتار هزار و یک نوع حقارت دیگه اند.
که ظاهراْ این جنس حقارت شایسته ی نوع بشره.
در هرحال مطالعه ی آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز وقتی همون عده ی قلیل اطرافم روزها متعصبانه پائولو کوئیلو و گارسیا مارکز می خونند و احیاناً شبها سریال لاست و فرار از زندان نگاه می کنند، واقعاً لذت بخش بود.
از آرزوهای بزرگ جز چند تصویر مبهم و اسم خانم هاویشام که تقریباْ برای همه آشناست چیز دیگه ای در ذهن نداشتم و چون ترجمه ی موجود، متن خلاصه شده بود، فکر می کنم متن کاملش قطعاْ ارزش دوباره خوندن رو داشته باشه.
جدیداْ یا وقتم خیلی آزاد شده یا فکرم یا هردو، نمیدونم.
شخصیت قابل احترام: پراویس
شخصیت نوستالوژیک: استلا
شخصیت حیوونکی: هربرت
شخصیت چندش آور: عمو پامبل چوک
شخصیت دوست داشتنی: جو
شخصیت همیشه دور از دسترس: بیدی
شخصیتهای انبوه دور و برم: اورلیک و خانم هاویشام
مطالعه هر ترجمه ای از این کتاب به جز ترجمه ی فرح دواچی:
- اکیداً توصیه می شود. <<<
- توصیه می شود.
- می شود.
- نمی شود.

تا ثانیه به ثانیه تو رو به قبل ببره.
تا پسرت دوباره زنده بشه.
تا بتونی باز هم صورتش رو لمس کنی.
بعضی فیلمها، چیزی بیشتر از یک سرگرمی صرف هستند.
"مورد عجیب بنجامین باتن" هم یکی از همینهاست.
بنجامین باتن فیلم خوش ساختی نیست اما داستان جذابش باعث شد تا حتی ساعت 2 صبح هم از دیدنش صرفنظر نکنم.
در هرحال برای من زیباترین قسمتش همون ابتدای فیلم اتفاق افتاد که در ابتدای مطلبم نوشتم. هرچند فیلم دیالوگی نداشت که بخواهم بیاد بسپارم، اما قطعاً ارزش یکبار دیگه دیدن رو داره.
همیشه خلاف جهت دیگران حرکت کردن می تونه جذاب باشه اما در این مورد خاص، خب نمیتونم با اطمینان صحبت کنم.
ذات زندگی و البته مرگ.
فیلمها و داستانهای زیادی ماهیتی اینچنین دارند (مثلاً "در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند" که مشتاقانه روزی شرح لذتم از مطالعه اش را خواهم نوشت). حتی می تونم "خاطره روسپیان سودازده ی من" رو هم جزء این دسته بدونم. نود سال زندگی و تقریباً نود سال خاطره.
اینکه کسی به جایی برسه که خاطراتش رو نه با سال، که با دهه مرور کنه هم جالبه هم تامل برانگیز.

دیدن این فیلم:
- اکیداً توصیه می شود.
- توصیه می شود. <<<
- می شود.
- نمی شود.
و به آن رویش ناب،
به خدای همه تنهایی آن کوه بلند،
و به دلبستگی سنگ پس از صیقل رود،
با مقصد آب.
من مومن به خدای برگم،
نه تو را می بینم
نه تو را می خواهم
و نه حاجتمندم
و نه از غربت آن شاه،
نه از تشنگی و
ظلم بر آن روی چو ماه،
در پی کسب جهانی و مقامی دگرم.
از تو این روزنه ی کوچک ایمان به درخت،
تا ابد ما را بس.

یه آقایی+ اومده و یه ایده ی جالبی که تو مغزش وول وول می خورده رو به دنیای نسبتاً مجازی آدمهای نسبتاً واقعی پیوند زده و این صفحه+ خلق شده.
تصور کن که این ایده چقدر می تونست جالب باشه اگه استفاده کننده هاش بلد بودن که ازش درست استفاده کنند.
تحمل رفتار و افکار و جملات خیلی از جوانان رشید این مملکت رشید پرور یکی از سختترین کارهای زندگیمه که هنوز نتونستم از عهده اش بر بیام.
فرقی نمی کنه، می خواد همکارت باشه یا همکلاسی ات، تو تاکسی باشه یا تو اتوبوس، تو خیابون باشه یا تو صفحه ی اعتراف، هیچ فرقی نداره انگار مزخرف فکر کردن و مزخرف گفتن و مزخرف رفتار کردن و غرق در بیهودگی ها بودن جز لاینفک زندگی هامون شده.
انگار که نمی دونیم کجا باید جدی باشیم و کجا بهتره شوخی کنیم.
انگار که تو زندگی مون آدمی مهمتر از ساسی مانکن وجود نداره که بخواهیم ازش حرف بزنیم یا ازش لذت ببریم.
انگار که نمی فهمیم توی زندگی لذتهای بالاتری از تمسخر دیگران و ... هم وجود داره.
خب غرو لند های عمو غرغرو تموم شد.
در مورد صفحه اعتراف، بار اول اونقدر برام جذاب بود که جزء پیوندهای بلاگم ثبتش کردم، اما به عصر نرسید که حذفش کردم.
دلیل اصلی اش هم استفاده ی نادرست استفاده کننده هاش بود که قبلاً گفتم.
اما یه دلیل دیگه هم داشت.
بعد از اینکه چند ده تایی از اعترافهای درست و حسابی ملت رو خوندم، پیش خودم فکر کردم که آیا ذات این ایده درست بوده یا نه؟
یعنی، به اشتراک گذاری و در جمع عنوان کردن اشتباهاتی که مرتکب می شوی، به جز از بین بردن زشتی و کراهت اون کار چه نتیجه دیگه ای می تونه داشته باشه؟
فکر کردم که نفس عمل اشتباه، در هر حال اشتباهه، چه عاملش شناخته بشه چه نشه.
این خیلی خوبه که جایی باشه تا آدم نقاب هرروزه اش رو کنار بزنه و بدون ترس از قضاوت یا عکس العمل دیگران هرآنچه که هست رو واقعاً باشه. دیگرانی که خودشون هم خودشون نیستند...
یا کسی رو تو زندگی ات داشته باشی که در کمال اعتماد و بدون کمترین نگرانی جزئی ترین جزئیات زندگی ات رو بهش بگی.
خیلی خوبه، آره، اگر در دنیایی واقعی تر از دنیای رویاهای من باشه.
هیچ وقت نتونستم اعتراف رو به معنایی که در فرهنگ کلیسا وجود داره بپذیرم. صفحه اعتراف رو هم همینطور. یعنی از هر زاویه ای که بهش نگاه می کنم، معایبش بیشتر از معدود محاسنشه.
با تمام این حرفها، تحسین می کنم به دنیا اومدن ایده ای که می تونست تا ابد توی مغز صاحبش+ بمونه و بپوسه.
شاید برای نوشتن از موضوعی که دو سالی از تب و تابش می گذره، کمی دیر باشه. شاید هم نباشه.
به هر حال، چند وقت پیش بود که برای اولین بار، آخرین اثر گابریل گارسیا مارکز رو خوندم.
نتونستم در برابر وسوسه ی دانلود نسخه ی پی دی اف کتاب مقاومت کنم.
"خاطره روسپیان سودازده ی من" برای کسب مجوز در ایران به "خاطره دلبرکان غمگین من" تغییر نام داد و بعد از مدتی هم ممنوع الچاپ شد.
بگذریم از اینکه ترجمه اش به نوعی غیر رسمی بود و با کمی غلطهای املایی و گرامری هم آمیخته، اما در کل زیبا بود. مخصوصاً که تا به حال شخصیت اول هیچ کدوم از داستانهایی که خونده یا فیلمهایی که دیده بودم یه پیرمرد 90 ساله نبودند.
شخصاً شیوه و لحن مترجم اول کتاب (امیر حسین فطانت) را بر ترجمه ی کاوه میرعباسی (مترجم دوم) ترجیح می دهم.
باوجودی که خلاصه داستان در ویکیپدیا +، به طرز وحشتناکی کوته بینانه بیان شده اما اطلاعات مختصر و خوبی رو در اختیار می گذاره.
داستان علاوه بر زیبایی مفهوم، خیلی روان طرح شده و در کل برای من که با آثار مارکز آشنا نبودم خوندنش جذاب بود. طوری که اراده ی از دست رفته ام را برای افزایش سرانه ی مطالعه ی این کشور ثروتمند جهل زده ی فقیر، دوباره بدست آوردم.
بعد از مطالعه ی کتاب خوندن نوشته ی صفار هرندی + هم برام جالب بود.
می خواستم خیلی بیشتر راجع بهش بنویسم که فرصت نشد.
شاید در آینده: "در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند".
مطالعه این کتاب:*
- اکیداً توصیه می شود.
- توصیه می شود. <<<
- می شود.
- نمی شود.
* این مدل رتبه بندی رو از اینجا یادگرفته ام.
دانلود نسخه ی Pdf کتاب خاطره روسپیان سودازده ی من - حجم:۳۵۳KB
